داستان عشق عبدهممد للری
ز کوه و ز برزن کران تا کران صدای غم انگیزِ رامشگران
غمِ ساز و سُرنا در این دشت پهن بود رسم و آیین ز عهد کهن
نوای غم انگیز سُرنا ببین سواری بخفته در این سرزمین
که عبدهممد نام است ز ایل بزرگ قَدش همچو کوه استوار و سترگ
کجا رفتی ای شیر اَژدرشکن کجا رفتی ای عبدهممد پیل تن
کجا رفتی ای نامــــدار سخن ندیدم به روم و بلاد خُتن
خروشنده از خاور و باختران سراسیمه آیند ز خرد و کلان
تو برخیز و مجلس بیارا به دشت به بزم اندر آیند ز چا روز هشت
سخن های زیبا بران بر زبان به مکتب بیایند ز پیر و جوان
که روحش فروزان ز ماه برتر است ز وصف تو گفتن زبان قاصر است
که حَمدی سُرایم بر آن پیکرش شیری بسازید ز سنگ بر سرش
داستان عشق خدابس و عبده ممد للری در اشعار زیبای بختیاری از گذشته تا به حال به یاد همه مانده است
عبدهممد جوانی از ناحیه للر که در تیراندازی و سوارکاری خبره و زبانزد همه بود در اوج جوانی به خدابس که دختر زیبای روستایش بود دل میبندد پس کسان خود را به خواستگاری خدابس میفرستد اما خانواده خدابس پسر خان را برای او میخوهند! و مانع ازدواج آنها می شوند.
اما چون عبدهممد و خدابس نمی توانستند از عشق هم بگذرند و اصرار و وساطتهای دیگران نتیجهای دربر نداشت با هم قرار می گذارند درشب عروسی با یکدیگر فرار کنند.
خدابس درشب عروسی با استفاده از غفلت اطرافیان و طبق قراری که با عبدهممد گذاشته بود به سراغ عبدهممد میرود و با اسب سفیدی که در انتظار آنها بود هفت شبانه روز می تازند و از مهلکه میگریزند تا به ناحیه گرمسیری شوشتر می رسند
با توصیه وابستگان و به ترفند امان نامه، تصمیم به مراجعت به روستای خود میکنند ، اما در برگشت عبدهممد را زنجیر کرده و به نزد خان که در انتظارش بود می برند و شکنجه می دهند. عبدهممد مدتی در زندان گرفتار می شود
ولی از این واقعه خدابس خود را به آب می سپارد. زمانی که عبدهممد خبر مرگ خدابس را می شنود، بنده و زنجير را پاره كرده و از زندان فرار می کند. هنگامی که به نزدیک مال میرسد بعد از چند شبانه روز دُهل زدن و سُـرنا کشیدن بر رودخانه، بالاخره آب جسد خدابس را پس می دهد و اشعار این واقعه برای مردم پر از شعر و غزل قومی می شود :«چهارشنبه بیست و یـَکـُم خــُــم گُل بُردم- اَر دونستـُم اِمیره خـُـم جاس اِمردم»
دلداری اطرافیان نمیتواند آتش انتقام او راخاموش کند به همین جهت کمر به قتل برادران خدابس و پسرخان که قرار بود با خدابس عروسی کند می بندد و پس از رسیدن به مقصود خود، برای مدتهای مدیدي به دزفول میرود تا اينكه در شامگاه 12 فروردين 1388 در بيمارستان گنجويان دزفول دعوت حق را لبيك ميگويد
پيكر حماسهساز ايل بختياري بنابر وصيتش و تقاضاي همتباران بختياري در روز جمعه 14 فروردين 1388 در زادگاهش لـَلـَــر كـــُـــتــُــك که یکی از روستاهای منتهی الیه شمالی مسجدسلیمان است به خاك سپرده شد.
روحش شاد و يادش گرامي باد
شعر مرثیه از آقای کورش کیانی قلعه سردی - ( اندوه یاد عبده ممد للری)
و تو که ترکه به اسبت زدی و رفتی
تا ستاره را
به تیره ترین شب تقدیر بسپاری!
چوپانان دل برشته کوهستان
اندوهت را ترانه می کردند
دیریست دره های دهان گشاد، خاموشند
و از همین جاده ها که تو را تا صبح علی الطلوع بدرقه می کردند
نرینه ای خبر از بارش باران نیاورده است
از دور که نگاهت می کردم سنگ چین امامزاده ای بودی
که کفر هیچ رهگذری آلوده اش نکرده بود
دیشب که ماه بر نیامدی
کرناها را برافروختند و دهل ها را کوفتند
سپیده دم که عاشقت یافتیم
در شیب صخره ها جوباری از گل سرخ می لغزید
تو سپیدار مردی بودی
که امنیه ها یاغی ات می خواندند
بی آن که بدانند شانه ات آبشخور گوزن های هراسان است